سلاخی زار می گریست
به قناری کوچکی
دل باخته بود...
ميروم تا اشيان در گنبد مينا بسازم
دور از اين دنيا بسازم
دور از اين دنياي دوزخ گونه قيرينه روزن
زشت و زهر اگين ز دامن تا به گرزن
وين شرر زا بوم و بر بزن
در بهشت ارزوها غرفه اي زيبا بسازم
خيمه اي از پرنيان خرگاهي از ديبا بسازم
جز محبت نيست در ايين مهر
مرحبا ايين مهر اگين مهر
زندگي با بندگي نابود باد
شعله از گرمي گر افتد دود باد
عمر اگر صد سال باشد يادمي
زادميت زنده باشد ادمي
گفتني يك سينه گفتم بس كنم كاين سينه بايد ثاني سينا بسازم
ديده از نور اليقين بينا بسازم
ميروم تا اشيان در گنبد مينا بسازم.